کتاب الکترونیکی عید در قربانگاه اثر اصغر زمزم | دانلود رایگان

همرسانی کنید

در یک هوای بهاری، صدای زیبای گنجشک­ها، نسیم ملایمی همراه با شرشر آب با صدای بازی بچه­ها در هم آمیخته، هر گوشه­ای خانواده­ای در حال صحبت و تفریح و خوشگذرانی، این میان یک زن و شوهر ساکت و آرام بازی بچه­های خود را نگاه می­کنند، با هم صحبت نمی­کنند فقط هر چند دقیقه یک بار آقای پشیمن نیم نگاهی به خانمش می­کند، اما خانم نرمین خیره شده و هر از گاهی فقط پلک­های چشمانش به هم می­خورد، گویا در عالم دیگری سیر می­کند.

آفتاب کمی از وسط آسمان گذشته است. حدودا هر نیم ساعت یک بار پشمین بلند می­شود و در اطراف کمی قدم می­زند. با خود فکر می­کند چرا همه خانواده­ها با هم گپ می­زنند، شوخی می­کنند، بلند بلند می­خندند، ولی ما، آه، آه، ای وای، ای وای، چرا این­طور شد؟ چه بر سر ما آمد؟ برمی­گردد دوباره سرجایش به آرامی می­نشیند و دوباره بازی کودکانش را نگاه می­کند، گاهی نیشخندی می­زند انگار این آخرین حد خوشحالی این مرد است. هرکس که این خنده تلخ را می­بیند، می­فهمد، دنیایی از مصیبت و غم پشتش پنهان است.

سرش را پایین می­اندازد با خود فکر می­کند آخرش چه می­شود؟ دیگر چه  کنم؟ سرنوشت بچه­هایم چه می­شود؟ چه زندگی داشتم، خود  را خوشبخت­ترین مرد دنیا می­دانستم، عاشقش شدم، عاشقم شد، عاشقانه زندگی را شروع کردیم، عاشقانه بچه­دار شدیم، عشقمان را با بچه هایمان تقسیم کردیم، آه آخر خوشبختی. با بوسه­های گرمش هر روز از من استقبال می­کرد، آنچنان که تمام سختی کار در یک لحظه از تنم بیرون می­رفت.

وای وای! کاش پایم شکسته بود و آن مسافرت را نرفته بودم. سرش را بالا می­کند به نرمین نگاه می­کند. اشک در چشمانش حلقه زده، سرش را تکان می­دهد، سرش را تکان می­دهد دوباره بلند می­شود، در اطراف قدم می­زند. این بار پشت سرهم آه می­کشد، ضربان قلبش بالا رفته، چشمانش قرمز شده، قدم­هایش سریع­تر و سرش را تند تند به این طرف و آن طرف می­چرخاند، دوباره برمی­گردد و برعکس همیشه محکم سر جایش می­نشیند.

بچه­ ها آمده­اند، خسته شده­اند و در کنار مادرشان نشسته­اند، مادری که هیچ عکس العملی نه برای رفتنشان نه برای آمدنشان از خود نشان نمی­دهد. پشمین آب خنکی میخورد، کمی آرام می­گیرد به میشی و میشا نگاه می­کند و خاطراتش دوباره زنده می­شود.

چه روز قشنگی بود، نمی­توانم مقایسه کنم روزی که عاشق نرمین شدم زیباتر بود یا روزی که خبر زایمانش را شنیدم، دوان دوان با دسته گلی به خانه رسیدم، بچه ها را از من پنهان کرده بود، از من پرسید دختر است یا پسر؟ گفتم…
برای خواندن ادامه کتاب عید در قربانگاه اثر اصغر زمزم رو داونلود کنید:

BestieIdeas.com-Eid dar Ghorbangah

همرسانی کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *